تبليغاتX
مرکز تربیت معلم شهید رجایی
این شاهنامه‌پژوه و استاد زبان‌های باستانی ایران علاوه بر نگارش...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:4  توسط سلیمی  | 

به نقل از سایت میفیستو، رمان اخیر کوئلیو که یک کتاب ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:55  توسط سلیمی  | 

برای اولین بار در طول خدمتم مجبور شدم علی رغم میل باطنی ام در کلاس درس آموزش ضمن خدمتم  حاضر نشوم شاید این عدم حضور راه را برای آیندگان و کسانی که تصمیم دارند به مناطق آموزش و پرورش  بروند هموارتر کند شاید این زنگ اخبار موجب شود که مسولین امر نسبت به تکریم همکاران نگاه وسیع تری داشته باشند . در این راه مجبور شدم یکی از بهترین دوستان خود را از خود برنجانم و درخواست دوستانه ی وی را مبنی بر حضور در کلاس ،نادیده بینگارم . شاید مصلحت در این بود

 از امروز با آرامش بیش تری به گذشته ام نگاه خواهم کرد چراكه ،هم درد دل خود را با مسئولین در میان گذاشتم و هم راه کارهایی را که به نظرم می رسید به ارائه کردم

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:44  توسط سلیمی  | 

نثر فارسي از هزار سال پيش تاكنون، تحولات و تطورات
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:24  توسط سلیمی  | 

به مناسبت دهمین سال برگزاری جایزه‌ ادبی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط سلیمی  | 

نمی دانم اگر معلمی دوره ی آموزشی خاصی را برای تدریس برای سایر معلمین گذرانده باشد و از جیب مبارک هزینه کرده باشد و با ماشین تو راهی به ماموریت رفته باشد و یک هفته از بهترین فرصت تعطیلی خود مایه گذاشته باشد تا به قول معروف هم خودش و دیگران را  به روز کند مستحق چه حقوقی است ؟

نمی دانم اگر همین آدم گناهکار برای اعزام به مناطق پنجاه و پنج کیلومتری جنوب قزوین درخواست ماشین  داشته باشد تقاضای مدینه ی فاضله ای مطرح  کرده است یا خیر ؟

نمی دانم اگر همین آدم پس از رسیدن به مقصد اول صبح در دلش هوس چای داغ کرده باشد درخواست غیر مشروعی کرده است یا خیر ؟

نمی دانم اگر همین معلم بخت بر گشته پس از ورود به کلاس درهم ریخته و نامرتب دل دلش را بخورد سزاورا توبه هست یا خیر ؟

نمی دانم این موجود سر بزیر اگر روزی پس از اتمام کلاس ضمن خدمتش متوجه نبود حتی آب گرمی  یا آب سردی برای همکارانش بشود و اندکی در ذهنش بد وبیراه به خود و دست اندر کارن بگوید می توان او را "از بنی آدم "خواند یا خیر ؟

نمی دانم اگر پس از اتمام زمان کلاس درس محل نامناسبی (۲*۳ متری بدون هیچ تزیینی )برای استراحتش  انتخاب کنند حق اعتراض دارد یا خیر ؟

نمی دانم اگر این معلم  خواسته باشد کلاس ها برابر مقررات دایر شود مستحق اداره ی کلاس با شکم گرسنه به صورت یکسره تا ساعت چهارده و سی دقیقه به تفاق تمام همکارنش هست یاخیر ؟

نمی دانم توقع استراحت بین ساعت دوازده تا سیزده خواسته ای غیر مشروعی است یا خیر ؟

نمی دانم توقع حق الزحمه ی برابر با کلاس های عادی برای این معلم،مخالفت با سیاست های کلان منطقه آموزشی محسوب می شود یاخیر ؟

این معلم سر به زیر پرسش های بسیاری دارد و هنوز پاسخ سوالاتش را پیدا نکرده است از عموم دوستان و آشنایان تقاضا دارد در صورت پیدا کردن پاسخ های این معلم آشفته حال وی را از نگرانی در آورده و مژدگانی دریافت کنند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:59  توسط سلیمی  | 

ماجرا از آنجا شروع شد که کیومرث نخستین بشر روی زمین ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:33  توسط سلیمی  | 

* غنچه ای که شکوفا نمی شود ،بهار را در خود احتکار کرده است.

 * یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .

 * حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.

 * روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.

 * به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.

  * برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.

 * سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.

 * کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.

  کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.

 * برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.

 * از مرحله پرت شدم پایم شکست .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:31  توسط سلیمی  | 

روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ،  گوسفندی  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش

را بر انداز می كرد و می خواست به پایین بیاید و شكارش  را بگیرد. اما در همین

حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-

آمد . هنگامی كه ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفند نگاهی  به بالای سر خود انداخت و شگفت زده  شد.

سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :

" چه شگفت كودك من!   این دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  می كنند  تا از مقدار بیشتری از آسمان  بهره مند  شوند ! آیا  وسعت این  فضای بیكرانه  برای هر دوی

اینها كافی نیست؟ بره ی كوچك من!  ای كاش  هر چه زود تر بین برادران  بالدارت صلح و دوستی بر قرار باشد!"

وبره در حالی  كه معصومانه  به آن  دو عقاب  می نگریست  این  آرزو را  در قلب كوچك خود تكرار كرد .

 

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:25  توسط سلیمی  | 

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده بدود
به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،
به صبحدم ، به نسیم
به بهاری که میرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل هامان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار ، گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود

                                                " فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:23  توسط سلیمی  | 

خبرگزاری فارس: فراخوان مسابقه ترجمه داستان كوتاه در دو بخش عربی به
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:18  توسط سلیمی  | 

به مناسبت سوم آبان سالروز درگذشت فریدون مشیری شاعر پرآواره معاصر، بهار مشیری

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:15  توسط سلیمی  | 

«پیتر هانتكه» نمایشنامه‌نویس و شاعر اتریشی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:57  توسط سلیمی  | 

مرغ سحر نام تصنیف مشهوری است که ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:41  توسط سلیمی  | 

نامزدهای دهمین دوره جایزه ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات مشخص شدند. هیات داوران این دوره از جایزه منتقدان ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:19  توسط سلیمی  | 

منا جا ت

 ودرآغاز سخن بود و سخن تنها بود

وسخن زیبا بود

بوسه ونان وتماشای کبو تر ها بود

 اهرمن خاتم دانایی وزیبایی را

برد زانگشت سلیمانی او

جادویی کرد، یکی پیر پلید

 که سخن ( سرّ قدر )

 مسخ گردید و سترون گردید

ای تو آغاز، تو انجام ، تو بالا ، تو فرو د

ای سراینده ی هستی ، سر هر سطر و سرود

 باز گردان ، به سخن ، دیگر بار

آن شکوه ازلی

،شا دی وزیبایی را

داد ودانایی را.

تو سخن را بده آن شوکت دیرین،

                                     آمین !

نیز دوشیزگی روز نخستین،

                                 آمین !

                                                                (دکتر شفیعی کدکنی  م.سرشک )

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:21  توسط سلیمی  | 

درس‏هایی درباره داستان‏نویسی

بهترین میانبر ها برای نویسنده شدن

بخش اول :

1- تصادف

 

اگر نویسنده‏ای بخواهد....


لئوناردو بیشاپ/محسن سلیمانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:45  توسط سلیمی  | 

ابیات  سرودهّ  مرا پس بدهید

 مضمون ربودهّ  مرا پس بدهید

هر واژهّ  آن پاره ای از جسم من است

لطفا دل و رودهّ  مرا پس بدهید!

 

***

 

دستی به تطاولی گشودیم که چه؟!

مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟!

یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم

بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟!

 

***

 

بی سرقت از این و آن سرودن سخته!

هر واژهّ  ما ز شاعری بدبخته!

ای کاش پلیس 110 می آمد 

 می کرد دکان شعر ما را تخته!

 

***

 

استاد سخن نگشت تا دزد نشد 

تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد

با قافلهّ شعر رفاقت ننمود      

آن کس که نهان شریک با دزد نشد!

 

***

 

از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد   

 پس آنچه میسر است بردار و بدزد

و آن گاه که دیگران خبردار شدند         

 فریاد بزن: بگیر...ای دزد ای دزد!!

 

***

 

تنها نه نگین ز دست جم می دزدند    

هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند

یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ  

چیزی ست که شاعران  ز هم می دزدند!

 

محمدرضا ترکی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:26  توسط سلیمی  | 

هر روز به امید آن که یکی ممکن است به وبلاگش سر ی زده باشد پای اینترنت خانه یا هر جای که دستش می رسید  می نشست و به قول خودش خبر های تازه را مرور می کرد ولی مرتباْ وبلاگش را باز می کرد و می بست تا آمار بازدید کنندگانش را بالاتر جلوه دهد هرروز حداقل یازده بار خودش به سایت سر می زد .اما بعضی وقت ها آمار کم تر از آن هم نمایش داده می شد !

 اگر حوصله می کرد با نامی مجعول برای خودش پیام می گذاشت و بلافاصله ایمیلش را باز می کرد و آن را می خواند و خوشحال بلند می شد

به راستی وقتی اطرافیان ذوق او را برای فعالیت می دیدند چه فکری می کردند که حتی ناسزا هم  نمی نوشتند.  او که دلش به همین پیام ها  هم خوش بود زیرا باب گفت و گویی باز می شد و می شد آماربازدیدکنندگان وبلاگ  را واقعاْ بالاتر برد اما همه او را می شناختند و می دانستنتد که اگرکوچک ترین  پیامی برایش بگذارند فوراْ جوابشان را می دهد و باید پای نصیحت هایش می نشستند و ...پس بهتر بود وبلاگ بسته شود چون هیچ کس حتی خودش از آن دل خوشی نداشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:16  توسط سلیمی  | 

همزمان با روز بزرگداشت حافظ، نشست «شبی با حافظ» شامگاه دوشنبه در دفترشعر جوان برگزار شد.

در این مراسم که با حضور جمع ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:11  توسط سلیمی  |