از امروز با آرامش بیش تری به گذشته ام نگاه خواهم کرد چراكه ،هم درد دل خود را با مسئولین در میان گذاشتم و هم راه کارهایی را که به نظرم می رسید به ارائه کردم
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .
نمی دانم اگر همین آدم گناهکار برای اعزام به مناطق پنجاه و پنج کیلومتری جنوب قزوین درخواست ماشین داشته باشد تقاضای مدینه ی فاضله ای مطرح کرده است یا خیر ؟
نمی دانم اگر همین آدم پس از رسیدن به مقصد اول صبح در دلش هوس چای داغ کرده باشد درخواست غیر مشروعی کرده است یا خیر ؟
نمی دانم اگر همین معلم بخت بر گشته پس از ورود به کلاس درهم ریخته و نامرتب دل دلش را بخورد سزاورا توبه هست یا خیر ؟
نمی دانم این موجود سر بزیر اگر روزی پس از اتمام کلاس ضمن خدمتش متوجه نبود حتی آب گرمی یا آب سردی برای همکارانش بشود و اندکی در ذهنش بد وبیراه به خود و دست اندر کارن بگوید می توان او را "از بنی آدم "خواند یا خیر ؟
نمی دانم اگر پس از اتمام زمان کلاس درس محل نامناسبی (۲*۳ متری بدون هیچ تزیینی )برای استراحتش انتخاب کنند حق اعتراض دارد یا خیر ؟
نمی دانم اگر این معلم خواسته باشد کلاس ها برابر مقررات دایر شود مستحق اداره ی کلاس با شکم گرسنه به صورت یکسره تا ساعت چهارده و سی دقیقه به تفاق تمام همکارنش هست یاخیر ؟
نمی دانم توقع استراحت بین ساعت دوازده تا سیزده خواسته ای غیر مشروعی است یا خیر ؟
نمی دانم توقع حق الزحمه ی برابر با کلاس های عادی برای این معلم،مخالفت با سیاست های کلان منطقه آموزشی محسوب می شود یاخیر ؟
این معلم سر به زیر پرسش های بسیاری دارد و هنوز پاسخ سوالاتش را پیدا نکرده است از عموم دوستان و آشنایان تقاضا دارد در صورت پیدا کردن پاسخ های این معلم آشفته حال وی را از نگرانی در آورده و مژدگانی دریافت کنند.
* غنچه ای که شکوفا نمی شود ،بهار را در خود احتکار کرده است.
* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .
* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
* برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
* از مرحله پرت شدم پایم شکست .
روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش
را بر انداز می كرد و می خواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همین
حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامی كه ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیكرانه برای هر دوی
اینها كافی نیست؟ بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت صلح و دوستی بر قرار باشد!"
وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد .
(جبران خلیل جبران)
| به مناسبت سوم آبان سالروز درگذشت فریدون مشیری شاعر پرآواره معاصر، بهار مشیری |
منا جا ت
ودرآغاز سخن بود و سخن تنها بود
وسخن زیبا بود
بوسه ونان وتماشای کبو تر ها بود
اهرمن خاتم دانایی وزیبایی را
برد زانگشت سلیمانی او
جادویی کرد، یکی پیر پلید
که سخن ( سرّ قدر )
مسخ گردید و سترون گردید
ای تو آغاز، تو انجام ، تو بالا ، تو فرو د
ای سراینده ی هستی ، سر هر سطر و سرود
باز گردان ، به سخن ، دیگر بار
آن شکوه ازلی
،شا دی وزیبایی را
داد ودانایی را.
تو سخن را بده آن شوکت دیرین،
آمین !
نیز دوشیزگی روز نخستین،
آمین !
(دکتر شفیعی کدکنی م.سرشک )
بخش اول :
1- تصادف
اگر نویسندهای بخواهد....
لئوناردو بیشاپ/محسن سلیمانی
|
ابیات سرودهّ مرا پس بدهید |
|
مضمون ربودهّ مرا پس بدهید |
|
هر واژهّ آن پاره ای از جسم من است |
|
لطفا دل و رودهّ مرا پس بدهید! |
***
|
دستی به تطاولی گشودیم که چه؟! |
|
مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟! |
|
یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم |
|
بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟! |
***
|
بی سرقت از این و آن سرودن سخته! |
|
هر واژهّ ما ز شاعری بدبخته! |
|
ای کاش پلیس 110 می آمد |
|
می کرد دکان شعر ما را تخته! |
***
|
استاد سخن نگشت تا دزد نشد |
|
تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد |
|
با قافلهّ شعر رفاقت ننمود |
|
آن کس که نهان شریک با دزد نشد! |
***
|
از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد |
|
پس آنچه میسر است بردار و بدزد |
|
و آن گاه که دیگران خبردار شدند |
|
فریاد بزن: بگیر...ای دزد ای دزد!! |
***
|
تنها نه نگین ز دست جم می دزدند |
|
هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند |
|
یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ |
|
چیزی ست که شاعران ز هم می دزدند! |
محمدرضا ترکی
اگر حوصله می کرد با نامی مجعول برای خودش پیام می گذاشت و بلافاصله ایمیلش را باز می کرد و آن را می خواند و خوشحال بلند می شد
به راستی وقتی اطرافیان ذوق او را برای فعالیت می دیدند چه فکری می کردند که حتی ناسزا هم نمی نوشتند. او که دلش به همین پیام ها هم خوش بود زیرا باب گفت و گویی باز می شد و می شد آماربازدیدکنندگان وبلاگ را واقعاْ بالاتر برد اما همه او را می شناختند و می دانستنتد که اگرکوچک ترین پیامی برایش بگذارند فوراْ جوابشان را می دهد و باید پای نصیحت هایش می نشستند و ...پس بهتر بود وبلاگ بسته شود چون هیچ کس حتی خودش از آن دل خوشی نداشت .
همزمان با روز بزرگداشت حافظ، نشست «شبی با حافظ» شامگاه دوشنبه در دفترشعر جوان برگزار شد.
در این مراسم که با حضور جمع ...