تبليغاتX
مرکز تربیت معلم شهید رجایی
مرکز تربیت معلم شهید رجایی
جمعه نهم دی 1390 :: 2:15 ::  نويسنده : سلیمی
يک داستان به ياد ماندني
کباب غاز


این داستان را خیلی از ما در کتاب ادبیات دبیرستان خوانده‌ ایم،خیلی دوستش دارم و یک بار دیگر اینجا میگذارم تا یادی کنیم از این نویسنده‌ ی ارزشمند و یادی از خاطرات شیرین و تلخ خودمان شب عید نو...


 ادامه ی مطلب
جمعه بیست و پنجم آذر 1390 :: 1:24 ::  نويسنده : سلیمی
 ما ایرانی ها اولین کسانی هستیم که کشف کردیم باتری قلمی با ضربه شارژ میشه

مثال:زمانی که باتری کنترل دستگاهی ضعیف میشه و کار نمیکنه تق و تق میزنیم روش تا مجبور بشه کار کنه!!!


هیچ لذتی بالاتر از این نیس که یه تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه و آدم بتونه 2 تا چرخ ماشینشو از اونجا رد کنه.خداییش هست؟!

خدایا این لذتارو از ما نگیر..  آمین یا رب العالمین 

هروقت حس درس خوندن بهم دست میده دو سه  دقیقه ای دراز می کشم زود برطرف میشه

طرف ، پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش !


چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 :: 0:47 ::  نويسنده : سلیمی
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
...آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد…
 
(یادمان باشد باز هم از من نیست )
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 :: 0:37 ::  نويسنده : سلیمی
 

اغلب جاهای ایران داره برف میاد
ما تو فکر برف بازی و آدم برفی و سرسره و تیوپ سواری هستیم
غافل از اینکه یکی باید با آب ویخ ظرف‌هاش رو بشوره

 

 

سه شنبه پانزدهم آذر 1390 :: 9:13 ::  نويسنده : سلیمی

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ...



 ادامه ی مطلب
سه شنبه پانزدهم آذر 1390 :: 8:11 ::  نويسنده : سلیمی

 

این داستانِ یک دکتر است. دکتر داستان ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش خواب آن را هم نمی دیدند. همه ی ما می خواهیم زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین ...



 ادامه ی مطلب
سه شنبه پانزدهم آذر 1390 :: 7:59 ::  نويسنده : سلیمی
با سلام

با عرض تسلیت سالگرد شهادت امام حسین (ع) و یاران با وفایش

فکر می کنم یکی از گزینه های بسیار جالب برای به سوگ نشسشتن در عزای آقا ابا عبدالله (ع)حضور در مراسم تعزیه است . به عینه وقایع آن روزها را می توانید ملاحظه کنید و با اندکی تلاش خود را در آن دشت تصور کنید . هنرمندی بی نظیر این بازیگران به ویژه نقش شمر بن ذو الجوشن معجزه می کند . نگاه بی شرمانه و نعره های مستانه اش٬ اندام تنومند و طنین صدای رعد آسایش زهره ی هر بیننده و شنونده ای را آب می کند . وای بر کودکان و اسیران کربلا !ای وای بر غمخوار وتیماردار کربلا زینب(ع)!

 آیا ما هم می توانستیم با آن شرایط سخت و دشوار در صحنه بمانیم و از کیان و آبروی دین و ناموس و شرف و انسانیت دفاع کنیم ؟

امروز ساعت ۹:۳۰ شهرک حصار خروان کیلومتر ۲۰ جاده ی قدیم قزوین ـ کرج

مطئن باشید چیزی را از دست نخواهید داد الا شک و تردید را .

جمعه یازدهم آذر 1390 :: 23:55 ::  نويسنده : سلیمی

دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به برو ... بروم… هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم ... رسیدم… وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ خاموش جلویم سبز شد برخوردم……. به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید… چپ، موتوری هم چپ… خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخانه… وحشت زده و ترسان  ماشین را نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده… با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده …
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم… در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم،… باحیرت دیدم چشماش رو باز کرد … گفتم این حقیقت نداره… رو کردم بهش و گفتم سالمی…؟ با عصبانیت گفت: ” په چونه مثل یابو رانندگی موکونی…؟ ” با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم… گفتم آقا تورو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده…. یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده ؟ شی موی تو ؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره …. !!!

 

جمعه یازدهم آذر 1390 :: 23:21 ::  نويسنده : سلیمی

آن قدر زمین خورده ام که بدانم

 برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما

نمی خواهم بر خیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

بر می خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام.

تمام

 

 

 

نام و مشخصات نویسنده را نمی دانم

ولی او را بارها در همین آبادی دیده ام

شلوار جین برش خورده به پامی کند

شال بلندی به دور گردن

و هر سه ماه یک بار او را به آرایش گاه می کشند

و تاامروز در سایه یک پرچین با همان گیسوان آشفته 

 یک دست به زیر چانه

 چشم در چشم خورشید 

 مدام فکر می کند

 ولی هنوز پس از هفتاد سال

کشف نکرده شاید زمین او را خورده است

که او از کودکی توان خوردن آب را هم نداشته است .

چه رسد به زمین

شاید روزی بفهمد

زمین خواران از ما نیستند

بل از ما بهترانند  .

ملتفتی که جان من !

«من »

 

 

 

 
 

لبخند

 

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید ودر نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" آره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.

یك لبخند زندگی مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ریزی ، بدون حسابگری ، لبخندی طبیعی ، زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها منِ حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما را از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

چون انسانی را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك ازلایه هایی را كه نام بردیم روی منِ طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.

 

 

 

 

 

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 :: 10:50 ::  نويسنده : سلیمی

 

از کودکی به یاد داریم قزوین پایتخت صفویان بوده و مردم با فرهنگ و متدینی داشته است هر یک از دانایان و فضلاو سیاسیون و مذهبیون هم بر این امر صحه گذاشته اند و  در صدا و سیمای شهرمان نیز این عناوین را به کرات می شنویم . مدام هندوانه است که زیر بغلمان می زنند. ما که تاب حمل چنین بارهای سنگینی را نداشته ایم ، دچار دیسک کمر شده ایم و دو بار هم تا دو قدمی  اتاق عمل رفته ایم . شما را به خدا بس است این قدر بارمان ...



 ادامه ی مطلب
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 :: 8:43 ::  نويسنده : سلیمی
از شما چه پنهان خیلی وقت بود  هوس نوشتن از کله ی مان پریده بود. چه خواب ها که برای آینده ی خود و نوادگانمان ندیده بودیم  ، چه قول و قرار ها که به اهل و عیال بابت در آمدهای هنگفت طنازی هایمان نداده بودیم . ولی نشد .  به هر حال ایراد از خودمان است و هیچ روزنامه و مجله ای را در این قضیه مقصر نمی دانیم  نویسنده و گوینده  هر دروغی خواست بگوید  بگوید  شنونده و خواننده  باید عاقل باشد و الا که این بندگان خدا هم نان و روزیشان از همین وعده وعید های دروغ تامین می شود و اگر نباشد که دو روزه باید جل و پلاسشان را جمع کنند و بروند  . ماجرا از این قرار بود که روزنامه ای در قزوین نوشته بود " برایمان بنویسید و در مقابل پول بگیرید " ما هم که  تشنه ی مبالغ نجومی حق قلم ها سر از پا نشناخته مطلب ارائه کردیم و خبر پذیرفته شدنش را در نامه ی الکترونیکیمان دریافت کردیم و منتظر پیشنهاد مایه و پیله نشستیم اما اگر شما رنگ پول را دیدید ما هم دیدیم . این شد که ذوق و قریحه ی سر شار مان از سر رفت و به همین منظور مدتی فتیله ذوقمان را پایین کشیدیم و رفتیم تو لک  تا این که عده ی بی شمار ی از دوستان که در سفر و حضر انیس و مونسمان بودند و مشوق و مشاور بی ادعای زندگیمان و  بی نصیب مانده از نشئه ی جام قلممان،دست بر دامانمان برده و گفتند این رسم مروت  نیست جهان و جهانیان را از نعمت قلم خود محروم و دل عالمی مغموم کردن و    گوشه عزلت اختیار گزیدن و لب به دندان گزیدن  لاجرم به اصرار و ابرام بی حد و حصر  خو استار برگشت بی چون چرایمان به عرصه طنز و طنازی گشتند و ماهم بی افاده های سعدی مابانه پذیرفتیم و از خدا خواسته "به قدم رفته به سر برگشتیم "و اینک در خدمتتان دو زانونشسته تا چه فرمایید !
سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 :: 20:24 ::  نويسنده : سلیمی

سخت آشفته و غمگین بودم


 به خودم می گفتم:


بچه ها تنبل و بد اخلاقند


دست کم میگیرند


درس ومشق خود را


باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم


 و نخندم اصلا


تا بترسند از من


و حسابی ببرند


خط کشی آوردم،


درهوا چرخاندم...


 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید


مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !



اولی کامل بود،



دومی بدخط بود


بر سرش داد زدم...



سومی می لرزید...


خوب، گیر آوردم !!!


صید در دام افتاد


و به چنگ آمد زود...


دفتر مشق حسن گم شده بود


این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت


تو کجایی بچه؟؟؟


بله آقا، اینجا


همچنان می لرزید...


” پاک تنبل شده ای بچه بد ”


" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"


” ما نوشتیم آقا ”



بازکن دستت را...


خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم


او تقلا می کرد


چون نگاهش کردم


ناله سختی کرد...


گوشه ی صورت او قرمز شد


هق هقی کردو سپس ساکت شد...


همچنان می گریید...


مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله



ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد


زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد
……



گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن



چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم


جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود


سرخی گونه او، به کبودی گروید ..



صبح فردا دیدم


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر


سوی من می آیند...



خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من


تا که حرفی بزنند


شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید



سخت در اندیشه ی آنان بودم


پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”



گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا


وقتی از مدرسه برمی گشته


به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است


زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا
…….



چشمم افتاد به چشم کودک...


غرق اندوه و تاثرگشتم



منِ شرمنده معلم بودم


لیک آن کودک خرد وکوچک


این چنین درس بزرگی می داد


بی کتاب ودفتر .



من چه کوچک بودم


او چه اندازه بزرگ


به پدر نیز نگفت


آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم



عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام .


او به من یاد بداد  درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم


نه به دل تصمیمی


نه به لب دستوری


نه کنم تنبیهی


***


یا چرا اصلا من
عصبانی باشم


با محبت شاید،
گرهی بگشایم



با خشونت هرگز...


          با خشونت هرگز...

 
                   با خشونت هرگز...

 

سه شنبه دوازدهم مهر 1390 :: 7:25 ::  نويسنده : سلیمی
http://s1.picofile.com/file/6697213278/Aaraye_haye_adabi_3.ppt.htm


دانشجویان و دانش آموزان گرامی برای دانلود آرایه های ادبی به شکل پاورپوینت می توانید از این لینک استفاده کنید از آن جایی که در این قسمت آرایه ها ی ادبی به صورت موجز و مختصر آمده است می تواند برای یاد آور ی مطالب بسیار مفید باشد ولی اگر خواسته باشید آرایه ها را دقیق تر و کامل تر مطالعه کنید بهتر است به کتاب های دکتر سیروس شمیسا مراجعه نمایید  . 


l

دوشنبه هفتم شهریور 1390 :: 23:52 ::  نويسنده : سلیمی



 ادامه ی مطلب
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 :: 1:29 ::  نويسنده : سلیمی



 ادامه ی مطلب



 ادامه ی مطلب
درباره وبلاگ

یاد آور می شود این وبلاگ به هیچ وجه سیاسی نبوده و هیچ نگاه سیاسی ای را نیز منعکس نخواهد کردو صرفاْ در زمینه ی آشنایی هرچه بیش تر با زبان و ادبیات فارسی و اعتلای این زبان جذاب و شیرین فعالیت خواهد کرد بنا براین خواهشمند است مطالب و درخواست های خود را تنها در این زمینه مطرح بفرمایید با تشکر


-- begin abcTools_Owghat script -->
***"دهه فجر مبارک" ******"سال نو میلادی مبارک"*** فجر مبارک دهه


کلکسیون کدهای جاوا


جستجو توسط گوگل

در کل اینترنت

در این وبلاگ

میان صفحات فارسی